تبليغاتX
سپیده دم سکوت
 
سپیده دم سکوت
 
 
Twilight Of Silence
 

چند روز دیگر، یعنی اولین روز آذرماه ، ناباورانه قدم در سی و پنج سالگی می گذارم...

غزل زیر را چند سال پیش، در رثای سی سالگی ام سرودم :

 

 سی سال در کسالت تردید ، روز و شب

خود را میان آینه ها دید روز وشب

او خواب مانده بود چو بخت سیاه خاک

بر گِرد خویش بیهوده چرخید روز و شب

چنگی نزد کرشمه ی مهتاب بر دلش

آواره شد چو سایه ی خورشید ، روز و شب

از چهره ی خزان زده ی روزگار خویش

گل های زرد خاطره را چید روز و شب

سی سال آزگار ، دل ناصبور او

در حسرت نگاه تو پوسید روز و شب

 بنواز ابر غمزده ای را که سال ها

نالید عاشقانه و بارید  روز و شب

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
محمود شاهرخی از جمله شاعرانی بود که بی هیاهو  زندگی کرد و غزل های شیرین و متینش را اهالی  شعر و ادب دوست دارند.

شاهرخی شاعر وارسته ای بود که سلوک شاعرانه و نگاه توحیدی اش به شعر تحسین برانگیز بود و انصافا که "جذبه" تخلصی بود شایسته برای او.

با زمزمه غزلی از زنده یاد شاهرخی به روح پاکش درود می فرستیم.

بگذشت عمر و غير غم از آن نشان نماند
بر من دمي قرار ز جور زمان نماند

احساس مي‌كنم كه دگر گاه رفتن است
زيرا دگر به كالبد خسته، جان نماند

هرچند بر فراز فلك چشم دوختم
ديدم كه يك ستاره در اين آسمان نماند

گاه رحيل آمده جاي درنگ نيست
بار سفر ببند كه ديگر زمان نماند

ياران بسان برق گذشتند ز اين كوير
گردي به جاي ديگر از آن كاروان نماند

بردار بار عمر ز دوش من اي خدا
زيرا دگر به پيكر زارم توان نماند

مرگ ار مقدر است ندارم شكايتي
دانم كه جاودانه كسي در جهان نماند

چون بست جذبه راه سخن درد بر كسي
ديگر براي طرح معاني بيان نماند

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
این غزل را همین روزها گفته ام.

همین روزها ...

 

ماهیِ تُنگم و دلتنگ رخ ماه در آب

دیده ام باز در آغوشمی ای ماه، به خواب

بی تو دیریست خمارانه به خود می پیچم

روشنم ساز به لبخند خود ای جرعۀ ناب!

 تو بهشت منی، آزاد شو از برزخ شرم

شعله ای بوسه عنایت کن و بردار عذاب

 پلک بگشا، هوس سوختن افتاده به دل

گاه بی واسطه ای مهر، بر این سایه بتاب

 موج گیسوی تو آغوش دل طوفانی ست

این منِ گمشده در خاطره ها را دریاب

 رو به ویرانی ام و خسته تر از پاییزم

حال من سخت خراب است، خراب است، خراب...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
 

پاییز

در من رسوب کرده

   اما دلم

       چقدر هوای بهار دارد!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 

دهانت را می بویند

 مبادا گفته باشی دوستت دارم

 دلت را می بویند

 روزگار غریبی است نازنین،

 و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

 عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 در این بن بست کج و پیچ سرما

 آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

 به اندیشیدن خطر مکن،

روزگار غریبی است نازنین

 آن که بر در خانه می کوبد

 شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

 نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 آنک قصابانند بر گذرگاه ها مستقر

 با  کنده و ساتوری خون آلود

 و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند

 و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

 روزگار غریبی است نازنین

 ابلیس پیروز مست

 سور عزای ما را بر سفره نشسته است

 خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

                                                               احمد شاملو

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
 

گاه

از هرچه کنگره و جشنواره

حالت به هم می خورد

و از آدم های جشنواره ای و هفت رنگ

و از تعارف ها و حرف ها و شعر ها و ....

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 

ما را خدا ز زهد ریا بی نیاز کرد...

حافظ و  ریا ستیزی

 حافظ از ریاکاری و تزویر بیزار است. این نفرت که برخاسته از روح آزاده ، جان بی قرار و صفای باطن اوست، آنچنان است که گاه، خشم و نگرانی اش را در پسِ برخی از اشعارش می توان به روشنی احساس کرد. او آفت دین و دینداری را ریا می داند و در مواردی بسیار چونان اهل ملامت، خود را مخاطب قرار می دهد و خویشتن را از زهد ریایی برحذر می دارد.

«آتش زهد ریا خرمن دین خواهد سوخت/ حافظ این خرقۀ پشمینه بینداز و برو»

حافظ در عصری به سر می برد که بازار ریا و ریاکاران گرم است و بسیاری در زاویه های زهد مزوّرانه، جمعی را به خویش مشغول داشته اند و در نظر مردم محبوبند و مقبول؛ حتی حاکم شهر نیز بساط ریا گسترده و در میخانه ها را بسته؛ و چقدر حافظ از این ماجرا ملول و رنجیده خاطر است!

«واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند»
....


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
با گرامی داشت  سالروز حضرت حافظ ، غزلی را تقدیم می کنم به پیشگاه لسان الغیب :

حافظ! چقدر جای تو خالیست بی گمان

در  روزگار  رونق  بازار  شاعران

باید  بیایی  آینه ها  را  بیاوری

ما را به خود بیاوری ای بهت جاودان!

ما را دمی ز رندی جانانه ات ببخش

ما را که وامدار به این گشته ایم و آن

از ما ربوده است حضور و قرار را

این پاره های خون جگر، لقمه های نان

حافظ  بیا و در رگ  این شهر سوخته

موج شراب و شعر بینداز، آن چنان

کز هرچه غیر یار ، دل ما رها شود

تا خاک تیره روز، شود رنگ آسمان

حافظ!  در این زمانه که تزویر می وزد

برخیز و باز خرقه بسوزان، غزل بخوان

«ای قصه بهشت، ز کویت حکایتی»

حافظ! چقدر جای تو خالیست بی گمان

۸۶/۳/۲۲   

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
 ..

بیاشوب

         خواب کال مرا

  با پنجه های آفتابی ات

    ای خنیاگر!

              من خواب مانده ام ...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
 

« ... و اصوات را تاثیر آن ظاهرتر است به نزدیک عقلا که به اظهار برهان وی حاجت آید. و هرکه گوید«مرا به الحان و اصوات و مزامیر خوش نیست.» یا دروغ گوید یا نفاق کند و یا حس ندارد و از جمله مردمان و ستوران بیرون باشد.»
کشف المحجوب - ص ۵۸۵

وقتی به این جمله از کشف المحجوب می رسم این سوال کهنه در ذهنم دوباره تازه می شود که سرانجام تکلیف موسیقی چیست؟ قرنهاست ما را در سایه تردید نشانده اند و هماره ترسان و لرزان به موسیقی نگریسته ایم و گوش فراداده ایم. در حالی که بی پروا و گاه با مباهات به بسیاری از رذیلت ها چون دروغ تهمت غیبت و ... دست یازیده ایم و برای هرکدام نیز مصلحت و توجیهی تراشیده ایم. اما پای موسیقی که به میان می آید انگار از ام الخبائث سخن رانده شده و اهل صلاح! روی ترش کرده به نوازنده و شنونده به چشم عاصی روسیاه نگریسته اند.

به یاد این بیت از حافظ می افتم که شاید پاسخی باشد بر تردیدهایی از این دست و یا تعریضی بر تنگ نظری ها :

«خدا را محتسب مارا به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از  این افسانه بی قانون نخواهد شد»

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
  بالا