|
سپیده دم سکوت Twilight Of Silence
| ||
|
توضیحی درباره این شعر نمی دهم. تلخ است مثل این روزهای من... بیرون بزن از خویش، رها شو چو نسیمی مگذار اسیرت کند امّیدی و بیمی در یک شب برفی ، به اساطیر سفر کن از دامن هستی بگذر ، روی گلیمی در خویش فروریز و به پا خیز چو امواج باران شو و دریا شو و طوفان عظیمی تنها شو از این همسفر ِ ناتنیِ خویش «او بستر خار است»،چه خوش گفت حکیمی او پیرهنت بود؟ ، نه، همچون کفنی سُست عریان شو و برخیز از این خواب قدیمی دلتنگی از این تُنگ ِ شکسته ست که روحت مرداب نشین گشته در احساس عقیمی ای عقل، به رقص آی و سراپای، جنون شو ای عشق، عنایت بنما عقل سلیمی! (28 دی 90) [ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
در سومین سال جنگ به دنیا آمدی هفت روز گذشته بود از اردیبهشت جنگ تمام شد تو هنوز بوی جنگ می دهی تا اردیبهشت چقدر مانده؟ [ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
محو در خاطره ها ، غوطه ور ِ دلتنگی شعر تلخی شده ام در اثر دلتنگی غرق در آتشم و چون شب برفی شده ام بیش از اینهاست عزیزم هنر دلتنگی اشک، همسایه ی دیوار به دیوارم گشت تا که شد ساکن جان، رهگذر دلتنگی زندگی جاده ی پرتی ست مه آلود و شلوغ هر طرف درّه ی درد و خطر دلتنگی عشق تقصیر ندارد دل اگر شعله ور است آه ، ای عشق بسوزد پدر دلتنگی! (24 دی 90) [ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
یا زینب کبری(س) آن روز ، خدا نام تو را آه کشیده خورشید خجالت ز رخ ماه کشیده شب شال عزایی شده بر گردن گردون برسر زده افلاک و زمان آه کشیده این آه پراکنده در آفاق ، ز کوفه ست دردی ست که چرخ از نفس چاه کشیده آن راز ِ مگو چیست که در چشم حزینش این واقعه ها را خوش و دلخواه کشیده برکوه فکنده ست زنی سایه ی حیرت بر دوش خود از بس غم جانکاه کشیده او زینب کبراست که در کاخ زبونانشمشیر ِ زبان اسدالله کشیده چل روز گذشته ست و دلم باز هوایی ستپَر جانب شام و حرم شاه کشیده (20 دی 1390) [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
غزلی تازه پس از ماه ها .... چقدر خسته ام از ازدحام دلتنگی همیشه بوده جهانم به کام دلتنگی کلاغ ها به من و زخمهام می خندند ببین چگونه اسیرم به دام دلتنگی مرا به کوچه ی آیینه ها اگر نَبَری سقوط می کنم از پشت بام دلتنگی شبیه چشم تو بیمار و خسته ام ای ماه شدم دچار به شُرب مدام دلتنگی اگرچه خالی از آغوش لحظه های توام هنور از تو پُرم با تمام دلتنگی ... (11 دی 1390) [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
از خود تهی شو چون حباب پاک ساز از غیر، دل ، وز خود تهی شو چون حباب گر سبک روحی توانی خیمه زد بر روی آب خودنمایی کی کند آن کس که واصل شد به دوست چون نماید مه چو گردد متصل با آفتاب کی دهد در جلوه گاه دوست ،عاشق راه غیر دم مزن از عشق اگر ره میدهی بر دیده خواب نیست بر ذرات ، یکسان پرتو خورشید فیض لیک باید جوهر قابل که گردد لعل ناب وحشی از دریای رحمت گر دهندت رشحهای گام بر روی هوا آسان زنی همچون سحاب [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
ای من و تو فنا شده پیش بقای اوی او چیست که هر دمی چنین میکشدم به سوی او عنبر نی و مشک نی بوی وی است بوی او سلسلهای است بیبها دشمن جمله توبهها توبه شکست من کیم سنگ من و سبوی او توبه شکست او بسی توبه و این چنین کسی پرده دری و دلبری خوی وی است خوی او توبه من برای او توبه شکن هوای او توبه من گناه من سوخته پیش روی او شاخ و درخت عقل و جان نیست مگر به باغ او آب حیات جاودان نیست مگر به جوی او عشق و نشاط گستری با می و رطل ساغری میرسد از کنارها غلغل وهای هوی او مرد که خودپسند شد همچو کدو بلند شد تا نشود ز خود تهی پر نشود کدوی او سایه که باز میشود جمع و دراز میشود هست ز آفتاب جان قوت جست و جوی او سایه وی است و نور او جمع وی است و دور او نور ز عکس روی او سایه ز عکس موی او ای مه و آفتاب جان پرده دری مکن عیان تا ز فلک فرودرد پرده هفت توی او چیست درون جیب من جز تو و من حجاب من ای من و تو فنا شده پیش بقای اوی او [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
محرم که می آید ، پر می کشم به روزگار کودکی و غرق می شوم در سکر لحظه های زیبا و خاطره انگیزی که در تکیه آقاعلی چال سرخه ، در کنار پدر ، تجربه می کردم. اول محرم که می شد دیگر پدر را در خانه نمی دیدیم . روز و شب در تکیه بود ، عاشقانه و بی ریا . چقدر این کتیبه ها و علم و کتل ها مرا به گذشته ها پیوند می زنند. دیشب به تکیه سری زدم و عطر و بوی غریب آنجا را با ولعی خاص استشمام کردم. چقدر دلتنگم! چند سالیست جای پدر در تکیه و در دسته های عزا خالیست. نمی دانم چقدر صاحب تکیه تحویلش گرفته ، اما مطمئنم ارباب ، کریم تر از این حرف هاست... ![]() [ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
به باران می مانی در جاری آغوشت لبانم دعاهایی مستجابند [ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
معرفی مجموعه شعر « به لهجه انگور» در روزنامه جام جم
[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
و غزلی ناتمام که شاید روزی به پایان برسد... طعم لب های تو شیرینی ِ رویا دارد نازُکای تنت آرامش دریا دارد چشمت آهوی نجیبی ست که درهُرم نگاش رنگ و بوی سحر و خلوت صحرا دارد خرمن شعله ور زلف تو ای ماه ِ تمام زیر باران ، لب دریا ، چه تماشا دارد! ... [ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
1 تا آهنگ دریا می کنی طوفانی می شود موج ها را نگاه کن گویی دریا برای دیدنت برخاسته
2 باد شال آبی ات را برد آتش در شالیزار افتاد و من همچنان شعله ورم
[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
رونمايي از سري سوم مجموعه شعر امروز ب
گفتني
است سری سوم مجموعه «شعر امروز» که به تازگي از سوي انتشارات سوره مهر
منتشر شده، شامل 10 دفتر شعر از شاعران جوان است. «به ابر تکیه میدهم» از
مجید اکبرزاده، «برهوت» سروده حامد یعقوبی، «طا، سین، میم» از محمدجواد
آسمانی، «گزارهها» سروده محمدرضا طهماسبی، «نور و نیلوفر» از صالح سجادی،
«به لهجه انگور» سروده حسن یعقوبی، «تو سیب و گندم ... تو خود حوا» از محمد
مرادی، «ابری شبیه دوری تو» سروده حیدر منصوری، «درختان بیتاب» از مجتبی
احمدی و «روزهای آخر آبان» سروده پانته آ صفایی عنوان کتابها و شاعران این
مجموعه است.
[ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
باران گرفت، بغض خداوند وا نشد کعبه هنوز از غم سوگت رها نشد ای مهر محض، آینه ی خشم ایزدی کس جز تو اهل موهبت لافتی نشد دنیا دچار حسرت و بهتی همیشگی ست زیرا به او ز سوی تو هیچ اعتنا نشد دریایی و چقدر تماشایی و وسیع ! دریا که در پیاله ی این دهر جا نشد هرجا گره به کار جهان خورد، بی گمان جز نام مهربان تو مشکل گشا نشد این واژه های خسته و شرمنده را ببخش می دانم این غزل، سخنی آشنا نشد «هرکس که دید روی تو بوسید چشم من» هر کس که گفت نام تو را بی نوا نشد (سوم شهریور 90) [ پنجشنبه سوم شهریور 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
چقدر به زیبایی های اطرافت بی اعتنایی! دیشب بود که به خودت می گفتی کودک یک ساله ات سهیل ، چقدر زیبا می خندد، چقدر زیبا نگاه می کند ، چقدر زیبا خمیازه می کشد و صدای کشدار خمیازه اش بود که برای لحظاتی تو را از خواب عادت و رخوت پراند. وقتی به حس شادمانه و زلال کودک نه ساله ات مهدی که از بازی رایانه ای جدیدش در پوست خود نمی گنجد، نگاه می کنی ، تازه می فهمی که چقدر به زیبایی های پیرامون خویش بی اعتنا بوده ای. همین خلوت بکر سحرگاهی که قلم و کاغذ به دستت داده و داری این حرفها را می نویسی ، خلوتی که گاه ناله ضعیف ماشینی آن را به هم می ریزد، چقدر زیباست! مگر حتما باید گلی خوشرنگ و بو را دید و یا منظره ای تماشایی را ، تا به وجد آمد و لب به تحسین گشود؟ چقدر اطرافت پر است از لحظه ها و صحنه های چشمگیر و زیبا که بی اعتنا از کنارشان می گذری و از لذت تماشا و درک آنها محروم می مانی! خنده های شفاف و زلال و گریه های شیرین و ساده کودکت را می بینی و از خودت می پرسی همه این آدم ها که امروز دور و برت ، نه خنده شان بوی راستی می دهد ، نه گریه شان، همه این ها که امروز در کمین هم نشسته اند برای شکار آسایش همدیگر، اینها که اینقدر آواز خمیازه شان و لحن نگاهشان ، دلشوره آور است، روزی چقدر روشن می خندیدند ، چقدر ساده می گریستند، چه مهربان می نگریستند و چه زیبا خمیازه می کشیدند! دوست داری شانه به شانه مهدی و سهیلت ، به کودکی ها قدم بگذاری و دوباره در وضوح لحظه های ساده اش رها شوی. دوست داری نگاه عادت زده و روان زنگارگرفته ات را در چشمه زلال کودکی شستشو دهی و در کوچه های گمشده بازی و شادمانی و خاطره، بدوی ، فریاد بزنی... اینجا در شرجی نگاه های مکدر و روان های ابری ، نفست می گیرد. کاش می توانستی دوباره زیر باران روزهای کودکی ، پابرهنه و بی واهمه ، شادمانه بدوی... [ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
اثری از دوست هنرمندم محسن دایی نبی ![]() [ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
باز هم ماه مهربان رمضان فرامی رسد و ما ... یک ماه در آغوش تو ای ماه ، چه خوب است شیرینی این لذت دلخواه ، چه خوب است زیباست تهی گشتن و همرنگ نسیمی دل کندن از این آخور جانکاه ، چه خوب است در آینه ی سُکر ِ سحر ، مست پریدن تا حضرت هو ، همسفر آه ، چه خوب است از عادت مرداب رها گشتن و رفتن در دامن دریا، چو پر ِ کاه ، چه خوب است یک ماه دلت چشم به راهِ نظر ِ اوست صیدت کند آن ماه به ناگاه ، چه خوب است * درویش تهیدستِ دلم را به نگاهی یک دم بنوازی اگر ای شاه ، چه خوب است 26 مرداد 89 [ چهارشنبه پنجم مرداد 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
این هم شعری از ایشان: شاعران ِ پیش از این ما ولی بیشتر شبروان خلوت و خیال و عسرتیم یا لسان عیب! مصاحبه ای هم از دکتر در هفته نامه پنجره چاپ شده که خواندنی است. [ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
[ شنبه هجدهم تیر 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
بهشت شعله ور درون پیرهنت ای گل، بهشت شعله وری داری چه مهربانی شیرینی ، چه چشم های عسل باری! به خواب های پریشانم ، نسیم زلف تو می رقصد خیال گرمی آغوشت ، گرفته دامن بیداری چقدر ابری ام ای باران، چقدر شرجی و رخوت بار بیا به خلوت من امشب، شبیه معجزه ای جاری اگرچه اهل کویر اما ، اسیر جذبه ی دریایم گرفته باز دلم اینجا ، چو آسمان شب ِ «ساری» منم مسافر غمگینی، که تشنه مانده در آغوشت ببر به برکه ی لبهایت ، لبان خشک مرا ، باری روا مدار مرا این سان ، به بال قاصدکی امشب روانه ساز به سوی من ، دو بوسه از سر ِ دلداری (17 خرداد90) [ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ ] [ حسن یعقوبی ]
|
||
| [ طراحی : نایت ملودی ] [ Weblog Themes By : night melody ] | ||