|
سپیده دم سکوت
|
||
این غزل در فضای سرسبز و آرام
امامزاده محمدبن زید(ع) سروده شد :
آغوش حیرت
پنهان درون هرچه و پیدا چو آفتاب
نام تو می چکد ز لبان زلال آب
وقتی نسیم در رگ این باغ می دود
می آورد به رقص، تن تاک را شراب
گنجشک، این عجول ترین عاشق زمین
از او ربوده عطر نگاهت قرار و خواب
تو پاسخ همیشه ی آغوش حیرتی
در من رسوب کرده سوالات بی جواب
می خوانی ام به خویش چنان رود، روز وشب
من سنگ مانده در هوس بوسه ی سراب
گل انعکاس روشن لبخندهای توست
بر این کویر خسته کمی بیشتر بتاب
تیر ۸۷
حاج احمد را دوازده سالی است که می شناسم و به ایشان ارادت دارم. مبالغه نیست اگر بگویم هنوز در این سالها کسی را همپای این مرد در مهربانی ، پاکی، فروتنی و روشنی ندیده ام. این مرد میدان مبارزه و تبلیغ که روزگاری در جبهه های لبنان مجاهدتی مردانه و عاشقانه داشت، سالهاست بر صندلی چرخدار، زندگی اش می چرخد. و چقدر بردبار است ... با همین احوال، هنوز مطالعه می کند، ترجمه می کند، می نویسد و از زلال معرفت خویش، تشنگان علم و روشنی و پاکی را سیراب می سازد. حاج احمد نطنزی ...
این رباعی از اوست هرچند می دانم راضی به انتشارش نیست...
من تشنه ی یک قطره نگاهت هستم
از باده ی عشقت ز ازل سرمستم
بس طول کشیده ست شب هجرانت
ترسم که رود دامن صبر از دستم
کیستی ای ماه ترین! کیستی؟
آنچه سرودیم ، شما نیستی ...

در غبار خویش
عمریست مثل سايه گمم در غبار خويش
آرام و سرد مي گذرم از كنار خويش
چون ساعتي تكيده و تنها تمام عمر
ماندم به روي طاقچه ي روزگار خويش
گويا كه سال هاست به پايان رسيده ام
مانند شمع سوخته اي بر مزار خويش
خاكستري رها شده ام در نگاه باد
انگار كرده شعله ي آن چشم، كار خويش
دارم قدم قدم به تو نزديك مي شوم
از لحظه اي كه دور شدم از مدار خويش
به پيشگاه مادرم زهرا(س) :
سرمست از تـرنــّم الله اكبـرت
آن سوي ابرهاي تجلّي ، چو ماهتاب
محو سكوت، مريم و حوّا برابرت،
در هاله اي ز حيرت و تحسين نشسته اند
بـر آستـان عصمت آيينـه پرورت
*
جاريست آه تلخ تو در هرم كوچه ها
در ذهن لحظه هاست رها ، موج باورت
خورشيد مي گدازد از آن آه شعله بار
دارد بقيـع ، نـاله ز احــوال مضطرت
از هق هق گرفتـه و محزون دخترت
آري غروب آيه ي سرخيست بي گمان
از چشم هاي خسته و در خون شناورت
*
سرشــار عطر يـاس ، مزار مطهـّرت
اي دستهاي روشنت آيينـه دار وصل

|
|