تبليغاتX
سپیده دم سکوت
 
سپیده دم سکوت
 
 
 

این غزل  در فضای سرسبز  و آرام  

امامزاده محمدبن زید(ع) سروده شد :258

 

        آغوش حیرت

پنهان درون هرچه و پیدا چو آفتاب

نام تو می چکد ز لبان زلال آب

وقتی نسیم در رگ این باغ می دود

می آورد به رقص، تن تاک را شراب

گنجشک، این عجول ترین عاشق زمین

از او ربوده  عطر نگاهت قرار و خواب

تو  پاسخ همیشه ی آغوش حیرتی

در من رسوب کرده سوالات بی جواب

می خوانی ام به خویش چنان رود، روز وشب

من سنگ مانده در هوس بوسه ی سراب

گل انعکاس روشن لبخندهای توست

بر این کویر خسته کمی بیشتر بتاب

تیر     ۸۷

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
 

...

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
77حاج احمد را دوازده سالی است که می شناسم و به ایشان ارادت دارم. مبالغه نیست اگر بگویم هنوز در این سالها کسی را همپای این مرد در مهربانی ، پاکی، فروتنی و روشنی ندیده ام. این مرد میدان مبارزه و تبلیغ که روزگاری در جبهه های لبنان مجاهدتی مردانه و عاشقانه داشت، سالهاست بر صندلی چرخدار، زندگی اش می چرخد. و چقدر بردبار است ... با همین احوال، هنوز مطالعه می کند، ترجمه می کند، می نویسد و از زلال معرفت خویش، تشنگان علم و روشنی و پاکی را سیراب می سازد. حاج احمد نطنزی ...

این رباعی از اوست هرچند می دانم راضی به انتشارش نیست...

من تشنه ی یک قطره نگاهت هستم

از باده ی عشقت ز ازل سرمستم

بس طول کشیده ست شب هجرانت

ترسم که رود دامن صبر از دستم

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
خیلی دوست داشتم در ایام شهادت حضرت زهرا (س) غزلی بگویم، اما تک بیتی بیشتر نصیب این دل شوریده نشد و اما آن بیت:

کیستی ای ماه ترین! کیستی؟

آنچه سرودیم ، شما نیستی ...

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 

در غبار خویش

عمریست مثل سايه گمم در غبار خويش

آرام و سرد مي گذرم از كنار خويش

چون ساعتي تكيده و تنها تمام عمر

ماندم به روي طاقچه ي روزگار خويش

گويا كه سال هاست به پايان رسيده ام

مانند شمع سوخته اي بر مزار خويش

خاكستري رها شده ام در نگاه باد

انگار كرده شعله ي آن چشم، كار خويش

دارم قدم قدم به تو نزديك مي شوم

از لحظه اي كه دور شدم از مدار خويش

 
 |+| نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 

به پيشگاه مادرم زهرا(س) : 

 آيه ي سرخ

سجّاده، صبح ، آينه ها در برابرت

سرمست از تـرنــّم الله اكبـرت

آن سوي ابرهاي تجلّي ، چو ماهتاب

محو سكوت، مريم و حوّا برابرت،

در هاله اي ز حيرت و تحسين نشسته اند

بـر آستـان عصمت آيينـه پرورت

*

جاريست آه تلخ تو در هرم كوچه ها

در ذهن لحظه هاست رها ، موج باورت

خورشيد مي گدازد از آن آه شعله بار

دارد بقيـع ، نـاله ز احــوال مضطرت

طوفاني است خـاطر دريا هنــوز هم

از هق هق گرفتـه و محزون دخترت

آري غروب آيه ي سرخيست بي گمان

از چشم هاي خسته و در خون شناورت

*

يك روز مي دمد گل موعود و مي شود

سرشــار عطر يـاس ، مزار مطهـّرت

اي دستهاي روشنت آيينـه دار وصل

شاعـر نشسته است به امّيــد ساغرت

 
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
صائب را دوست دارم. ذهن پویا ، اندیشه ی جوال و تخیل والا ، شعرهای صائب را برایم دلپذیر کرده است.
مفردات صائب از جمله اشعار ماندگار این شاعر نامی است که بیشترشان به مثل تبدیل شده و در ذهن و دل بسیاری جای دارد.
بد نیست گاهی هم سری به این گنجینه های ناب بزنیم و در زلال آثار این بزرگان ، گرد و غبار از جان و دل بزداییم. تک بیت هایی از صائب را با هم می خوانیم :

به صبر مشکل عالم تمام بگشاید
که این کلید به هر قفل ، راست می آید

*
یکیست حرف بزرگان ، قیاس کن از کوهصائب
که هرچه می شنود بر زبان همان دارد

*
از لال هر انگشت، زبانیست سخنگو
یک در چو شود بسته ، گشایند دری چند

*
بهار عمر، ملاقات دوستداران است
چه حظ برد خضر از عمر جاودان تنها

*
دل چو شد غافل ز حق ، فرمان پذیر تن بود
می برد هرجا که خواهد اسب، خواب آلوده را

*
فکر شنبه تلخ دارد جمعه ی اطفال را
عشرت امروز بی اندیشه ی فردا خوش است

*
سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالد
چو حمالی ست کز بار گران بر خویش می بالد

*
دوردستان را به احسان یادکردن همت است
ور نه هر نخلی به پای خود ثمر می افکند

*
درون خانه ی خود هر گدا شهنشاهی ست
قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش

خنده رسوا می نماید پسته ی بی مغز را
چون نداری مایه از لاف سخن خاموش باش

*
تا می توان ز آبله ی دست رزق خورد
بهر چه خوشه چین ثریا شود کسی؟

*
گریه ی شمع از برای ماتم پروانه نیست
صبح نزدیک است، در فکر شب تار خود است

*
پیش از این بر رفتگان افسوس می خوردند خلق
می خورند افسوس در ایام ما بر زندگان


 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
....
فرهادم و به چشم تو شیرین نمی شوم
بد دیده ام ز چشمت و بدبین نمی شوم

تا گشته ام دچار در آن زلف کفرناک
من پایبند سلسله ی دین نمی شوم

با عشق - این ترانه ی معصوم - از ازل
هم ناله است روحم و تسکین نمی شوم

لبخند گر نمی زنی ای ماه! ، لا اقل
آهی بکش ، برای تو آیینه می شوم

بر گور سرد من نشود عمرتان تلف
تا روز حشر ، مستم و تلقین نمی شوم

هذیان بخت خفته ی خویشم ، وگر نه من
درگیر این قبیل مضامین نمی شوم
بهمن 83
 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 

کلاغ باشی

یا قناری

فرقی نمی کند

فقط مراقب باش

بادبادک نباشی ...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 

درختان به نگاه تو تکیه داده اند
و بهار یعنی لبخند می زنی ...
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت   توسط حسن یعقوبی  | 
  بالا